درد دندانهایم کم شده است ولی سرگرمیاین روزهایم این است که بفهمم چطور میشود دندانی که تا دیروز فکر میکردم لق شده دردش زودتر از دندانی که ظاهرا مشکلی نداشت کم شده است. زبانم بازی جدیدی پیدا کرده با لمس لثههایم و فشار آوردن به دندانها و امتحان درد و احتمال لقی تک تک دندانهای آسیب دیده.
هنوز نمیتوانم با دندانهای جلو حتی نرمترین خوراکی را گاز بزنم، درد به شدت کاهش پیدا کرده اما هنوز هست و من هنوز میترسم. هنوز همان دختری هستم که وقتی کلاس سوم راهنمایی یک جوش زیر پوستی چرک کرده بود و لپ سمت چپش باد کرده بود و دکتر کوششی گفته بود اگر با آمپولها خوب نشود باید جراحی کنیم شب و روز تودهای را میدید که جراح از میان پوست، گوشت و استخوان بیرون میکشد.
اما چرک با همان روزی سه آمپول جمع شد و آنچه باقی ماند سوراخی بود که سالهاست هر از گاهی باید میان ناخنها فشارش بدهم تا خالی شود.
داریم کتاب جنگ و صلح را میخوانیم! تصورش هم سرسام آور است ولی داریم این کار را میکنیم. همچنان که مه کتاب را میخواند و از چین لباسها بر میشم و ساتن تورها و مخملها میگوید کفشهای بدون ساق، من با فریبا در خیابانی در ارومیه خیلی اتفاقی خودم را داخل یک الری مییابم. قابهای بزرگ ز مهمانیهای اشراف اروپا و روسیه زنانی با پوست سفید گونههای هلویی رنگ ر لباسهای پفدار چیندار با گردنبندهای مروارید و برلیان. ورنی رنگها را جاندارتر درخشانتر میکند انگار که پیش خدمتی تازهکار هستی آنجا مبهوت سیمای دختران و زنانی که باب آن روزها شانهها و سینه برهنهشان را با آن گردنهای کوتاه گرد اشرافی که تو پر و برازنده میزهای ضیافتهای آن چنانی، پلک نمیزنی که مبادا خطا کنی و ثانیهای آن همه نور و رنگ و زیبایی را از دست بدهی.
وقتی تولستوی موشکافانه سر و صورت و اندام شخصیتها را توصیف میکند با خودم فکر میکنم اگر قرار بود تولستوی مرا توصیف کند چگونه آغاز میکرد؟
خودم یک بار به امیر گفتم من تک تک اجزای صورتم قشنگ هستند اما در مجموع و در کنار هم نازیبا. چشمهایم «چاههای سیاه واژگون»، که وقتی به بالا نگاه میکنند زیباترند. لبها و دهانم و دندانهایم شاید قشنگترین و بی عیبترین قسمتهای صورتم باشند. اما هیچ تناسبی با صورت مستطیل شکلم ندارند. فک درشت استخوانی با چانهای که مختص آدمهای مصمم است اما، من آدم مصممینیستم.
سال ۷۲ که برای اولین بار عینکی شدم داداش رضایم گفت از وقتی هم که عینک میزنی خوشگلتر شدی، با خنده گفت من سرم را پایین انداختم. با عینک قشنگتر میشدم. این را خودم میدانستم. یکی از آخرین بارهایی که وقتی تهران بودیم رفتیم کافه و امیر بلند شد تا از من و الهام و زرمان عکس بگیرد و من عینکم را طبق عادت درآورده بودم چون نزدیک را خوب میدیدم، گفت عینکت را بزن. الهام گفت نمیخواهد. امیر گفت نه بهتر است عینکش را بزند، که لابد توی عکس خوب بیفتم. روزهایی بود که دیگر مرا نمیخواست و بیپروا از عیبهایم میگفت. بیاعتنایی میگرد، جلوی جمع خرابم میکرد. شاید بهتر باشد بنویسم بیشتر از قبل و بیپرواتر از قبل.
آن روز در آن دیدار در کافه دیاموند، حتی الهام و زرمان هم مثل سابق نبودند، دوستان «دوران مجردی» امیر هم بیپروا نادیدهام میگرفتند. از خسته شدن امیر آگاه بودند حتی پیش از اینکه به خودم گفته باشد. «اینو همه میدونن! همه!» خانوادهاش، دوستانش و هر غریبه دیگری که به قول خودش وقتی توی کافهای تنها مینشسته به گریه و میآمده برای رفع نگرانی و ادای انسان دوستیاش. و من نمیدانستم وقتی کیک شکلاتی خیس میپخت، نان صبحانه از فر در آمده را میآورد ببینم وقتی شبها قبل از خواب مولوی میخواندیم و من دلم به چند تیر و تخته خوش بود که زندگی دارم
راست میگفت.
دارد باران میبارد. نمیدانم چرا از وقتی ساعت داروها را عوض کردهام و شبها زودتر از قبل میخوابم نماز صبحهایم قضا میشود. امروز هفت بیدار شدم. هوا به قول خواهر ساکن روستایم صورت در هم کشیده است. امیر گفت باران میبارد. این نوشته دیشب شروع شد و امروز صبح با تلخی تمام شد. اما قرار نبود تلخ باشد. القصه «خود غلط بود آنچه میپنداشتیم». نوشته است که خود را پیش میبرد. مثل زندگی. اوست که تو را با خود پیش میبرد. با چند تیر و تخته.
صبح بخیر.
* تیتر مطالب معمولاً بعد از اتمام مطلب انتخاب و نوشته میشود، حافظ و تولستوی هم گویا با هم تبانی کردند.